دومین نبرد رستم و سهراب
سر افراز سهراب با زور دست
تو گفتي سپهر بلندش ببست
غمي بود رستم بيازيد چنگ
گرفت آن بر و يال جنگي پلنگ
خم آورد پشت دلير جوان
زمانه بيامد نبودش توان
زدش بر زمين بر به كردار شير
بدانست كو هم نماند به زير
سبك تيغ تيز از ميان بر كشيد
بر شير بيدار دل بر دريد
بپيجيد زان پس يكي آه كرد
ز نيك و بد انديشه كوتاه كرد
بدو گفت كين بر من از من رسيد
زمانه به دست تو دادم كليد
تو زين بيگناهي كه اين گوژپشت
مرا بركشيد و به زودي بكشت
به بازي به كويند همسال من
به خاك اندر آمد چنين يال من
نشان داد مادر مرا از پدر
ز مهر اندر آمد روانم به سر
هر آنگه كه تشنه شدستي به خون
بيالودي آن خنجر آبگون
زمانه به خون تو تشنه شود
بر اندام تو موي دشنه شود
كنون گر تو در آب ماهي شوي
و گر چون شب اندر سياهي شوي
و گر چون ستاره شوي بر سپهر
ببرَي ز روي زمين پاك مهر
بخواهد هم از تو پدر كين من
چو بيند كه خاك است بالين من