رزم رستم و سهراب

بيامد بر آن دشت آوردگاه

نهاده به سر بر زآهن كلاه

همه تلخي از بهر بيشي بود

مبادا كه با آز خويشي بود

به شبگير چون بر دميد آفتاب

سر جنگجويان بر آمد زخواب

وزان روي سهراب با انجمن

همي مي گساريد با رود زن

سهراب گمان می برد که همرزمش رستم است اما هومان منحرفش می کند

به هومان چنين گفت كين شير مرد

كه با من همي گردد اندر نبرد

ز بالاي من نيست بالاش كم

به رزم اندرون دل ندارد دژم

نشان هاي مادر بيابم همي

بدان نیز لختي بتابم همي

گماني برم من كه او رستم است

كه چون او به گيتي نبرده كم است

نبايد كه من با پدر جنگجوي

شوم خيره روي اندر آرم به روي

بدو گفت هومان كه در كارزار

رسيدست رستم به من اند بار

بدين رخش ماند همي رخش اوي

 وليكن ندارد پي و پخش اوي

 سهراب تلاش می کند رستم را از جنگ و کین بازدارد 

بپوشيد سهراب خفتان رزم

سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم

بيامد خروشان بر آن دشت جنگ

به چنگ اندرون گرزه گاو رنگ

ز رستم بپرسيد خندان دو لب

تو گفتي كه با او به هم بود شب

كه شب چون بدت روز چون خاستي

ز پيكار دل بر چه آراستي

ز كف بفكن اين گرز و شمشير كين

بزن جنگ و بيداد را بر زمين

نشينيم هر دو پياده  به هم

به مي تازه داريم روي دژم

به پيش جهاندار پيمان كنيم

دل از جنگ جستن پشيمان كنيم ...

اما رستم سر باز می زند  

...بدو گفت رستم كه اي نامجوي

نبوديم هر گز بدين گفتگوي

ز كشتي گرفتن سخن بود دوش

نگيرم فريب تو زين در مكوش

نه من كودكم گرتو هستي جوان

به كشتي كمر بسته ام بر ميان

بكوشيم و فرجام كار آن بود

كه فرمان و راي جهانبان بود

بدو گفت سهراب كز مرد پير 

نباشد سخن زين نشان دلپذير

مرا آرزو بد كه در بسترت

بر آيد به هنگام هوش از سرت

كسي كز تو ماند ستودان كند

بپرَد روان تن به زندان كند

 نبرد دو پهلوان آغاز می شود و رستم شکست می خورد  

... به كشتي گرفتن بر آويختند

زتن خون و خوي را فرو ريختند

يزد دست سهراب  چون پيل مست

بر آوردش از جاي و بنهاد پست

به كردار شيري كه بر گور نر

زند چنگ و گور اندر آيد به سر

نشست از بر سينه پيلتن

پر از خاك چنگال و روي و دهن

يكي خنجري آبگون بر كشيد

همي خواست از تن سرش را بريد

رستم برای رهایی از دست سهراب حیله گری می کند

به سهراب گفت اي يل شير گير

كمند افكن و گرد و شمشير گير

دگرگونه تر باشد آيين ما

جزين باشد آرايش دين ما

كسي كو بكشتي نبرد آورد

سر مهتري زير گرد آورد

نخستين كه پشتش نهد بر زمين

نبرد سرش گرچه باشد به كين

گرش بار ديگر به زير آورد

ز افكندنش نام شير آورد

بدان چاره از چنگ آن اژدها

همي خواست كايد ز كشتن رها

دلير جوان سر به گفتار پير

بداد و ببود اين سخن دلپذير

رها كرد زو دست و آمد به دشت

چو شيري كه بر پيش آهو گذشت  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهدوی در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:44 |